به توانٍ ...
خب گاهی اوقات زمانی که داری یک مرحله بلند بالایی رو با موفقیت پشت سر میذاری و تمومش میکنی و دقیقا همونجایی که حس میکنی قراره بعد از این، کلی برنامه ریزی کنی و خوش بگذرونی و بترکونی، همه چیز برعکس میشه. مثل دوره امتحانات. افسردگی بعد از امتحانات گرفتم. نه میتونم کاری کنم و نه اصلا حوصله انجام کاری رو دارم. سه روز دیگه هم، تعطیلات بعد از امتحاناتم تموم میشه ولی هنوز کاری نکردم. دو روز پیش بعد از سالها با دوستای قدیمیم مواجه شدم و چند ساعتی رو باهم گذروندیم. فهمیدم جدی جدی خیلی چیزا عوض شده و خیلی از ماها عوض شدیم و گاهی چقدر خوبه این عوض شدن. این هفته بعد از شنیدن یک اتفاق نه چندان جدید، ذهنم زیادی درگیر بود. مثل کارآگاه ها مدام افراد رو زیر نظر داشتم. برای خودم سناریو های مختلف میساختم و خلاصه درگیر بودم با خودم شاید این درگیری هنوز هم ادامه داره... خلاصه که از حساس شدن خودم بدم میاد چون معمولا وقتی رو یه موضوعی حساس میشم اصلا ادم جالبی نمیشم و منزجر کننده میشم. خب الان با یه صحنه ای رو به رو شدم. اینکه بعد از مدت ها و ماه ها و هفته ها، یه دوست قدیمی بهت پیام بده که (سلام باید یه چیزی برات تعریف کنم) شاید ترسناک بنظر برسه اما من خوشحالم چون که میدونم دور و بریام آدمای مشنگ و بانمکی بودن، حداقل خیالم راحته. الانم دوباره همین اتفاق افتاد. بگذریم. آخرین شعرم که تکمیل شد احساس سبکی کردم. هنوز حس قشنگش همراهمه. داشتم به این فکر میکردم اگه یه آدم بفهمه یه جای دنیا براش شعر سرودن، غرورش ضربدر چند و یا به توان چند میشه؟!
ضبدر بی نهایت به توان n شاید :))